بسته شعری ویژه ولادت امام جعفر صادق(ع)

منبع: yjc
 ۲۲۴ روز پیش - پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۵ ۰۳:۵۰:۰۰ - گزارش محتوای نامناسب
اشعار ولادت امام جعفر صادق(ع)را در اینجا بخوانید.
به گزارش حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛شاعران فارسی زبان در سروده های خود توجه ویژه ای به ائمه اطهار و ولادت آنها داشته و دارند.ما نیز در اینجا برخی از اشعار سروده شده به مناسبت ولادت امام جعفر صادق(ع)را آورده ایم:
چون از افق برآید انوار صبح صادق 
در پای سبزه بنشین با همدمی موافق
شد موسم بهاران پرلاله کوهساران
بستان پر از ریاحین صحرا پر از شقایق
بلبل که در غم گل می کرد بی قراری
شکر خدا که معشوق آمد به کام عاشق
یک سو نشسته خسرو در بزمگاه شیرین
یک سو نهاده عذرا سر در کنار وامق
ابر بهار گسترد دیبای سبز در باغ
باد از شکوفه افکند بر روی آب قایق
بر آستان معشوق تسلیم شو که آن جا
صاحبدلان نهادند پا بر سر علایق
زد بلبل سحرخیز فریاد شورانگیز
کای مست خواب غفلت و ای بنده ی منافق
شد وقت آن که خوانند حمد و ثنای معبود
شد گاه آن که نالند در پیشگاه خالق
از بوستان احمد بگذر که بلبل آن جا
بر شاخ گل سراید وصف جمال صادق(علیه السلام)
نور جمال صادق چون از افق برآمد
شد صبح عالم آراش بر شام تیره فایق
از شرق و غرب بگذشت نور فضایل او
چون آفتاب علمش طالع شد از مشارق
تن پیکر فضایل، جان گوهر معانی
دل منبع عنایات رخ مطلع شوارق
همچون صدف ز دریا دُرهای حکمت اندوخت
چون گوهر وجودش شایسته بود و لایق
بر پایه کمالش محکم اساس توحید
از پرتو جمالش روشن دل خلایق
خورشید برج ایمان، شمشاد باغ امکان
گنجینه کمالات، سرچشمه حقایق
هادی شوند یکسر گر لحظه ای بتابد
نور هدایت او بر جسم های عایق
بر لوح سینه اوست آیات حق هویدا
وه! وه! عجب سوادی است با اصل خود مطابق
افکار تابناکش روشن تر از کواکب
اندیشه های پاکش خرّم تر از حدایق
آیین جعفری را بگزین که دردمندان
درمان خویش جویند از این طبیب حاذق
شاها «رسا» ندارد جز اشتیاق رویت
بنمای رخ که خلقی است بر دیدن تو شایق
در عرصه قیامت دست از تو برنداریم
کاندر شفاعت توست ما را رجای واثق
قاسم رسا
ای روح صداقت از دم تو 
ای گوهر علم از یم تو 
زیبنده ی تو است نام صادق 
الحق که تویی امام صادق 
بر هر سخنت ارادت علم 
در هر نفست ولادت علم 
میلاد تو ای ولی سرمد 
شد روز ولادت محمد 
در هفدهم ربیع الاول 
شد نور تو بر زمین محول 
از صبح ازل امام علمی 
تا شام ابد تمام علمی 
دانش زدم تو راست قامت 
استاد علوم تا قیامت 
قرآن به دم تو خو گرفته 
ایمان ز تو آبرو گرفته 
با نطق تو زنده تا قیامت 
توحید و نبوت و امامت 
ای در دهنت زبان قرآن 
قرآن همه جان تو جان قرآن 
روید چو به بوستان شقایق 
از لعل لبت در حقایق 
وصف تو هماره بر لب ماست 
راه و روش تو مکتب ماست 
با تو همه جا مدینه ی ماست 
این گفت تو نقش سینه ی ماست 
هرکه شمرد سبک صلاتش 
فردا نبود ره نجاتش 
دور است ز خط طاعت ما 
بر او نرسد شفاعت ما 
تو مخزن علم کبریایی 
تو وارث ختم الا نبیایی 
حق را نفس تو نوشخند است 
قرآن به دمت نیازمند است 
قرآن که در کلام سفته 
با نطق تو حرف خویش گفته 
هر آیه که جبرئیل آرد 
بی نطق شما زبان ندارد 
او راه و شما چراغ راهید 
ناگفته و گفته را گواهید 
تو بر تن پاک علم جانی 
استاد مفضل و ابانی
دانشگه نور حق پیامت 
صدها چو زراره و هشامت 
دارند جهانیان بصیرت 
از مؤمن طاق و بو بصیرت 
ای زندگیم هدایت تو 
دین و دل من ولایت تو 
مهر تو همه عقیده ی من 
مشی تو مرام و ایده ی من 
روزی که گل مرا سرشتند 
بر لوح دلم خطی نوشتند 
این خط نوشته را بخوانید 
من جعفریم همه بدانید 
دلباخته ای ز اهل بیتم 
خاک ره عبدی و کمیتم 
فریاد دوازده امامم 
نور است به هر دلی کلامم 
باشد که به خاک پای میثم 
میثم بشود فدای میثم
غلامرضا سازگار
دل رها شده از محنت خلایق را
دلی که پر زده تا آستان احسانت
که غرق نور اجابت کنی دقایق را
بر این کویر ترک خورده ی دل خسته
ببار جرعه ای از کوثر حقایق را
مرید صبح نگاه تو می برد از یاد
مگر ترنم «قال الامامُ صادق» را؟
نگاه لطف تو آقا به دل بها داده
و با رضای تو دارم رضای خالق را
تویی که ضامن صبح سعادتم هستی
تویی که روشنی هر عبادتم هستی
پر از شمیم بهشت است منبرت آقا
به برکت نفحات معطرت آقا
هنوز عطر ملیح محمدی دارد
گُلِ دمیده ز لبهای أطهرت آقا
شبیه حضرت خاتم مدینة العلمی
شنیدنی ست کرامات محضرت آقا
و دیده ایم به وقت جهاد اندیشه
هزار مرتبه ما فتح خیبرت آقا
چهار هزار حکیم و فقیه و دانشمند
رهین مکتب اندیشه گسترت آقا
نگاه روشنت آقا ستاره پرور بود
شکوه بی بدل تو زُراره پرور بود
تو آمدی و جهان غرق در خِرَد می شد
دلیل ها همه با عشق مستند می شد
تو آمدی پر و بالی دهی به دلهامان
به پای درس تو هفت آسمان رصد می شد
خوشا به حال دلی که عروج را فهمید
مسیر روشن تو از بهشت رد می شد
میان آن همه شاگرد شد سعادتمند
کسی که مذهب عشق تو را بَلَد می شد
نفس زدی و جهان را حیات بخشیدی
تجلیات الهی الی الابد می شد
جهان نشسته سر سفره ی روایاتت
شهود می چکد از جلوه زار میقاتت
سر ارادت ما و غبار صحن بقیع
همان حریم بهشتی همان بهشت بدیع
همان دیار الهی که از نسیم خوشش
شده ست شهر مدینه پر از شمیم ربیع
«و یطعمون علی حبّه ...» نمایان است
کرانه های کرامت چه بی کران و وسیع
گدائی حرمت اعتبار هر عاشق
امید ماست توسل در این سرای رفیع
چه غم ز غربت دنیا و حسرت عقبا
نگاه روشنتان تا برای ماست شفیع
کلید معرفت اینجا ارادت و عشق است
سر ارادت ما و غبار صحن بقیع
مگیر از دل من یارب این سعادت را
گدائی حرم اهل بیت عصمت را
غبار مقدم تو عطر آشنا دارد
برای دیده ام اعجاز کیمیا دارد
گدای خانه به دوش توام قبولم کن
گدای تو به جز این آستان کجا دارد؟
دگر چه جای گلایه ز فقر می ماند
کسی که در دو جهان، مهربان! تو را دارد
دل شکسته ی من حرفهای ناگفته
دل شکسته ی من شوق التجا دارد
کسی که بوده تمام وجودش از جودت
در آستانه ات امشب دو خط دعا دارد
همیشه آرزوی پر زدن به سوی بقیع
همیشه حسرت دیدار کربلا دارد
چه می شود همه ی عمر با شما باشم
غبار صحن تو و صحن کربلا باشم
یوسف رحیمی
پیربزرگ طایفه بود و کریم بود
در اعتلای نهضت جدش سهیم بود
مسندنشین کرسی تدریس علم ها
شایسته صفات حکیم و علیم بود
نوح و خلیل جمله مریدان مکتبش
استاد درس حکمت و پند کلیم بود
برمردمان تب زده ی شهرشرجی اش
عطر مبارک نفسش چون نسیم بود
زحمت کشید وباغ تشیع شکوفه داد
مسئول باغبانی باغی عظیم بود
قلبش شبیه شیشه ی تنگ بلور بود
عمری به فکر نان شب هر یتیم بود
از ابتدای کودکی اش  تا دم وفات
نزدیکی محله ی زهرا مقیم بود
منت نهاد و آمد و ما پیروش شدیم
امروز اگر نبود شرایط وخیم بود
تازه سروده ام غزل مدحتش ولی
یادش میان قافیه ها از قدیم بود
وحید قاسمی
پر از شمیم بهشت است منبرت آقا
به برکت نفحات معطرت آقا
هنوز عطر و شمیم محمدی دارد
گلِ دمیده ز لبهای أطهرت آقا
شبیه حضرت خاتم مدینه العلمی
علوم می چکد از خاک معبرت آقا
چهار هزار حکیم و فقیه و دانشمند
رهین مکتب اندیشه گسترت آقا
اشاره های نگاهت زُراره می سازد
شنیدنی است کرامات محضرت آقا
و دیده ایم به وقت جهاد اندیشه
هزار مرتبه ما فتح خیبرت آقا
ببین که شیعه ی صبح نگاه تو هستیم
در آسمان همیشه منورت آقا
هنوز شیعه و « قال الامامُ صادق» هست
کنار چشمه ی جاری ِ کوثرت آقا
مگر نه شیعه ی تو در تنور آتش رفت
چگونه سوخت بهشت معطرت آقا
یوسف رحیمی
ربیع است و دل بر جمال تو شایق 
نه بر لاله و ارغوان و شقایق 
ربودی تحمل زمن گل ز بلبل 
چو لیلی  زمجنون و عَذرا ز وامق 
به بوی خوش گل شود مست بلبل 
به بوی تو دیوانه بیچاره عاشق 
نه چون خط نیکویت اندر ریاحین 
نه چون سنبل مویت اندر حدایق 
نه زیباست با قامتت شاخ طوبی 
نه لایق به سرو قدت  نخل باسق 
تویی دوحه بوستان معارف 
تویی گلبن  گل  ستان حقایق 
تویی عقل اقدم تویی روح عالم 
محیط دوایر مدار مناطق 
تویی منطق حق و فرمان مطلق 
إلی الحقِ داعٍ و بالحق ناطق 
إمام الهدی صالح بعد صلح 
دلیل الوری  صادق بعد صادق 
حلیفُ التُّقی جعفر بن محمد 
کثیر الفواضل  عظیم السوابق 
دلیل حقیقت لسان شریعت 
اما طریقت  بکل الطرائق 
ز منصور مخخذول چندان بلا دید
لقد کان  تنهدُّ منه الشواهق 
سر اهل ایمان سرو پای عریان 
بسی رفت در محفل آن منافق 
نگویم ز گفت شنودش که بودش 
کَسَمُ الأفاعی و حد البوارق 
چنان تلخ شد کامش از جور اعدا 
که شد سم قاتل بر او شهد فایق 
مرحوم شیخ محمدحسین غروی اصفهانی
باز هم یک نورِ دیگر در جهان پیدا شده
باز هم شهرِ مدینه قبله گاهِ ما شده
هشتمین نورِ هدایت ، صادقِ آلِ نبی
پای بنهاده به دلها ، رهبرِ دنیا شده
شد احادیث از وجود حضرتش آزاد ، پس
او وجودش اینچنین حلّالِ مشکل ها شده
هر که شد دلداده ی عشقِ حسین بنِ علی
از برادرها ، و از یارانِ این آقا شده
او همیشه روضه داری کرده از داغِ حسین
از غمِ اصغر ، درونِ سینه اش غوغا شده
با سفارش های خود ما را هوایی کرده است
نوکرش از دوریِ کرب و بلا شیدا شده
جان ، فدای گریه هایت ، ای عزیز فاطمه
دیدنِ نامَت ، تجلّی بخشِ عاشورا شده
پوریا باقری
مه ربیع نخستین مه سرور خداست
مه تبرّی و ماه نشاط اهل ولاست
مه مبارک میلاد خواجه ی لولاک
مه ولادت پنجم سلاله ی زهراست
شکفته در ارم باقر العلوم گلی
که عالم از نفسش رشک جنّة الاعلاست
به امّ فَروه بگویید اختری زادی
که در تجلاّی و آفتاب، ناپیداست
دمید هفده ماه ربیع، خورشیدی
که چون ولادت احمد وجود را، آراست
هزار یوسف صدّیق را به صدق امام
هزار دیده ی یعقوب را فروغ و ضیاست
هزار موسی عمران به طور او مدهوش
هزار عیسی مریم به فیض او احیاست
علوم مشرق و مغرب به پیش دانش او
چو قطره ایست که پنهان به وسعت دریاست
به پای کرسی درسش هزارها عالم
که همچنان علمند و مقامشان والاست
علوم کلۀ زلب جان فزایشان جاری
یکی به لحن حدیث و یکی به ذکر دعاست
یکی چو جابر جُعفی یکی ابوحمزه
یکی زُراره که کوه کمال سرتا پاست
هنوز مؤمن طاقش به هفت طاق یکی است
هنوز جابر حیّان زعلم چهره گشاست
هنوز مانده اروپا به علم او محتاج
هنوز شیفته اش آسیا و افریقاست
به وصف او گهر نظم و نثر قابل نیست
که نارساست به مدحش کلام هر چه رساست
رخش چراغ جمال و جمال آیت حق
دمش حیات کلام و کلام آب بقاست
حدیث صدق و صفا و کمال دانش اوست
هر آنچه در نفس روح بخش باد صباست
برای یافتن یک حدیث او همه خلق
اگر که سیر، تمام جهان کنند رواست
پیام سینه فروزش چراغ محفلِ دل
کلام روح فزایش به درد روح دواست
مه سپهر کمال، آفتاب غیب و شهود
امام جنّ و بشر شهریار ارض و سماست
به کلّ علم قسم بی چراغ دانش او
مسیر خلق چو راه ابو حنیفه خطاست
شروع مکتب او همچو بعثت نبوی
قیام علمی او خون سیّد الشّهداست
وجود، تشنه ی علم است و علم تا علم است
هماره تشنه ی نطق امام صادق ماست
خلاصه ای زمُتون کتاب تدریسش
تواضع و ادب و علم و حکمت و تقواست
از این که مذهب من جعفری است می بالم
فضیلت و شرف و اقتدار ما اینجاست
کلاس شیعه همیشه معلّمی دارد
که نور علم زکرسیِّ درس او برخاست
به هر کجا که زتوحید می رود سخنی
تو گویی آنکه هشام و مفضّلش گویاست
هر آنکه گشت جدا از امام صادق ما
خدا گواست زقرآن و اهل بیت جداست
به یک مباحثه ی او هزار باب کمال
به یک مکاتبه ی او دو صد چراغ هدی ست
هزار مرتبه گفتیم و باز می گوییم
که خطّ شیعه زخطّ ابوحنیفه جداست
زبان «میثم» و اوصاف حضرت صادق
عنایتی است که فوق همه عنایت هاست
غلامرضا سازگار
شب تجلی عشق و عقیده است امشب
شب ظهور هزاران سپیده است امشب
گلی به گلشن یاسین شکفته شد که فلک
نظیر چهرۀ او را ندیده است امشب
دمید صادق آل رسول همچون ماه
مهی که آینه دار سپیده است امشب
سپهر علم و فضیلت دوباره نورانی است
ستارۀ سحر ما دمیده است امشب
حضور حضرت باقر فرشتۀ رحمت
برای عرض تهیت رسیده است امشب
به "ام فروه" بیا تهنیت بگو که گلش
به مهد مهر و وفا آرمیده است امشب
به پاس مقدم این گل نثار کن صلوات
که درخور صلواتی حمیده است امشب
همان گلی که خدا را ستود و مرغ سحر
صدای زمزمه اش را شنیده است امشب
خوشا کسی که خداوند عاشقانش را
برای خدمت او برگزیده است امشب
ز باغ دانش او سوی تشنگان علوم
نسیم رحمت و دانش وزیده است امشب
همیشه پیرو  این مکتب پر از نور است
کسی که جام ولایت چشیده است امشب
چو یاد اوست عبادت به یاد حضرت او
دلم به سوی خدا پر کشیده است امشب
بیا و سر به حریم مقدسش بگذار
که مرغ دل به مدینه پریده است امشب
بگو به خلق «وفائی» چراغ دانش را
خدا ز جلوۀ او آفریده است امشب
سید هاشم وفایی
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را
شد دشمن تو معترف انگار خداوند
در گوش تو گفته همه اسرار جهان را
با رایحۀ خطۀ سرسبز عبایت
کوتاه کن از باغ دلم دست خزان را
با امر تو هر چند در آتش ندویدم
هر چند فدای تو نکردم سر و جان را
هر چند مرید تو شدن  شأن زراره است
ای کاش که این عاشق بی نام و نشان را
بگذار که تا ظل بنی ساعده یکبار
من جای تو بر دوش کشم کیسۀ نان را
ماندم که در خانه ات آن روز چرا سوخت
آتش که نسوزاند تن خادمتان را
با لحن حجازی شبی از حضرت موعود
خواهیم شنید از حرمت صوت اذان را
حسین عباسپور
غم و غصه دوباره تحریم است 
روز میلاد و  روز تکریم است 
شب شب و روز عرض تبریک و 
لحظات قشنگ تعظیم است 
بدهم مژده ای به خسته دلان 
عشق آمد زمان ترمیم است 
صبح صادق ظهور خواهد کرد 
حال و روز زمانه بدخیم است 
میرسد آن امام خوبی که 
کار و بارش همیشه تعلیم است 
سر دبیر مراجع دنیا 
و خدایی خدای تحکیم است
موسم عشق و شور و شادی شد 
جبرئیل باز هم منادی شد 
آیت الله اعظمی در راه 
پادشاه معظمی در راه 
حجت الله عالم هستی 
 و امام مکرمی در راه 
فاطمی طینتی بدون بدل 
و علی مجسمی در راه 
بندگان خدا هراسی نیست 
که ولی مسلمی در راه... 
باشد و نورش آشکار و جلی ست 
جعفر بن محمد بن علی ست 
مژده بوی بهار می آید 
بوی دیدار یار می آید 
بوی مولود شهر پیغمبر 
بوی زلف نگار می آید 
به گمانم که روشنی بخش 
همه شب های تار می آید 
پسری از سلاله ی زهرا 
مایه ی افتخار می آید 
صاحب حلم و صبرو فضل علی 
وارث ذوالفقار می آید 
ششمین پادشاه ملک زمین 
ششمین شهسوار می آید 
پیر و استاد مکتب شیعه 
صاحب اقتدار می آید 
سوی ما خاکیان مسافر عرش 
چقدر با وقار می آید 
سومین نسل پاک صلب حسین 
عشق پروردگار می آید 
ششمین شاه عالمین آمد 
نوه ی حضرت حسین  آمد
علیرضا خاکساری
صلی الله علیک یا جعفر بن محمد الصادق
سلام ای گل خاتم المرسلین
مصفا شده از تو عرش برین
بهشت خدا جلوه ی روی تو
شب عارفان چله ی موی تو
شکفته ز چشمت گل رازقی
ولای تو سرلوحه ی عاشقی
شبستان قلب تو خلد برین
رواق نگاه تو حشر آفرین
مسیحای صدها مسیحا تویی
چراغ شب تار موسی تویی
به گرد سرت ای مه دلنشین
پرد روز و شب روح روح الامین
شکافد به اعجاز تو رود نیل
دهد آب پای تو صد سلسبیل
چه شعری؟ چه مدحی بخوانم؟ بگو
که با آن نریزد مرا آبرو
نوشتم که چون جزر و مد همچو موج
بگویم ز اوصاف تو فوج فوج
تو بر کشتی علم ها لنگری
ز هر راستگو در دو عالم سری
تو ممدوح بارانی از جنس نور
زلالی چنان چشمه ای در بلور
تو ترتیل احساسی از لحن عشق
تو دیباچه ی یاسی از صحن عشق
چنان شمعم از نور تو ناطقم 
قبولم کنی عاشقی صادقم
کبوتر شدم تا زنم بال و پر
شبی که شدم با دلم همسفر
شکفتم ز آهت که درکم کنی
کمی مرز احساس را کم کنی
تو تصویر دردی به قاب سکوت
که از داغ تو رفته تاب سکوت
الا ای گل گلشن عالمین
تو را می شناسم به عشق حسین
شنیدم که در شور و شین بوده ای
عزادار جدت حسین بوده ای
تو گفتی به عشاق خود تا خداست
که قبر حسینی قلوب شماست
من از نسل خونم دوایم تویی
بقیعم تویی ، کربلایم تویی
دل از دست دادم که مستت شوم
گدازاده ای پیش دستت شوم
گدایم، گدایم، گدای توام
سگ ریزه خوار عطای توام
مرا حکم شب سوزیم می دهند
در خانه ات روزیم می دهند
چه خوبست من را هلاکم کنند
حوالی کوی تو خاکم کنند
بقیع تو از کعبه پر شورتر
حریمت کمی از جنان دورتر
رضا دین پرور
شب عید دانش، شب جشن بینش، به ملک مبارک، به بشر مبارک
شب آشنایی، شب روشنایی، به ستاره تبریک، به قمرمبارک
شب وصل جانان، شب رؤیت جان، به طلوع فجر و به سحر مبارک
شب مدح خوانی، شب دُرفشانی، به صدف مبارک، بـه گهر مبارک
شب عید صادق، پدر حقایق، به پدر مبارک، به پسر مبارک
همه لاله برکف، همه شور در سر، همه خنده برلب، همه شاد و خرم
صلوات داور، صلوات احمد، صلوات حیدر، به امام صادق
صلوات طاها، صلوات یاسین، صلوات کوثر به امـام صادق
صلوات رضوان، صلوات میزان، صلوات محشر به امام صادق
صلوات مهر و صلوات ماه و صلوات اختر به امـام صادق
صلوات مکـه، صلـوات کعبه، صلوات مشعـر به امام صادق
همه دم سلامش، همه جا درودش ز خدای منان ز رسول اکرم
شده مات گردون به جلال وحسنش، زده بوسه قرآن به لب و دهانش
گل وحی روید ز ریاض علمش، دُر فضل ریزد ز لب و دهانش
همـه راز خلقت به درون سینه همه علم هستی بـه سر زبانش
زده علم بوسه به لب هشامش، شده روح جـاری ز دم ابانش
زُعمای گیتی همه خاک راهش، علمای عالم گـل بوستانش
همه آفرینش همـه اهـل بینش زده اند هر دم ز ثنای او دم
به خدای منان، به رسول اکرم، به مقام عترت، به جلال قرآن
به حجر، به کعبه، به صفا، به مروه، به مقام و زمزم به منی?، به قربان
به حساب ومحشر، به بهشت وکوثر، به جزای مؤمن، به صراط و میزان
که به جز در او، که به جز ره او همه جاست ظلمت همه جاست نیران
هم از او حمایت، هم از او ولایت هم از او عنایت هم از اوست احسان
همه جا پیامش، همه جا کلامش، چو خطاب مبرم، چو کتاب محکم
تویی آن معلم که علوم نازد بـه مفضل تو، به زرار? تــو
همه آسمان را مه و کهکشان را نگه توسل بـه ستـار? تـو
نه عجب که شعله به تنور آتش گل و لاله گردد به نظار? تو
نه عجب که کافر چو شود مسلمان برسد به سلمان به اشار? تو
همــه لحظه هایم شده یادواره، همه روزهایم چو هزار? تو
به تو راز گویم، ز تو چاره جویم که تو رهنمایی به هزار عالم
تو تمام علمی، تو تمام حلمی، تو تمام فضلی، تو تمام نوری
تو به حق روانی، تو مسیح جانی، تو کلیم وحیی، تو کلام نوری
تو ولی سبحان، تو چراغ ایمان، تو زبان فرقان، تو پیام نوری
تو تجلی رب، تـو رئیس مذهب، تو زعیم مکتب، تو امام نوری
تو ولی مطلق، تو حقیقت حق، تو نگاه بینش، تو نظام نوری
تو کتاب ناطق تو امام صادق تو ولـی آدم تو وصی خـاتم
تو اگر نبودی بـه سپهر دانش، به فضای بینش قمری نبودی
تـو اگـر نبودی بـه ریاض قرآن، ز بهار ایمان اثری نبودی
تو اگـر نبـودی یم معـرفت را صدفی نبـودی، گهری نبودی
تو اگر نبودی، شب اهرمن را شب تیرگی را سحری نبودی
تو اگر نبودی ز کتاب و عترت ز قیام و نهضت خبری نبودی
تو ز جهل بودی همه دم مبری? تو ز علم بودی همـه جا مقدم
قمـر هـدایت، گهــر ولایت، متجلی آمد ز رخ منیـرت
زعمـا گـدایت، عرفا فقیرت، صلحا مطیعت، علما اسیرت
همه سرسپرده به هشام و حمران به ابان و جابر به ابوبصیرت
چه بسا سلاطین شده خاکبوست، چه بسا بزرگان که همه حقیرت
فـلک مـدور شـده ره نوردت ملـک قرب بـه فلک اجیرت
تو همه حقایق، تو به از خلایق، به رهت چه لایق در مدح میثم
غلامرضا سازگار
با یاد فجر صادق محراب و منبرت
بتابیده بر نگاه جهان، نور باورت
گل، در جوار خانه ی تو خیمه می زند
تا پُر کند مشام دل از عطر مجمرت
ای پیر لحظه های حقیقت فروز دل
رندان دهر، تشنه ی دُردی ز ساغرت
عشق و خرد که آینه داران هستی اند
گردیده اند، محو تماشای منبرت
مدیون زخمه های تو گردیده از ازل
دستی که شد موافق دست هنرورت
فقه و اصول و فلسفه، جز نقطه ای نبود
گر می گشود حوصله، اوراق دفترت
جاری ترین زلال ازل تا ابد، تویی
نامیده کردگار جهان، چون که جعفرت
ماییم و داغ حسرت عمری سفر، که چشم
آید کنار تربت پاک و معطرت
ماییم و زخم غربت لختی نگاه گرم -
تا جان فدا کنیم ز غیرت، برابرت
ما را، بگیر دست، که "از پا فتاده ایم"
مولا، به حق تربت پنهان مادرت!
سیدعلی اصغر موسوی
عزیز زهرا – اومده دنیا
عیدی میده تو عالمین حضرت مولا  
اومده نور الله – صد هزار قل هوالله  
درشجاعت علی و خلق و خو رسول الله  
خنده شادی می شینه به روی هر لب
شکر خدا که اومده رئیس مذهب
مدد یامولا
با دل عاشق - تو هر دقایق  
جار میزنم زعمق دل امام صادق
شب جشن ولادت - بازه باب عنایت  
میره این دل مدینه - برا عرض ارادت  
جشن میلاد گل حضرت رسوله  
پور علی و سبط زهرای بتوله
مدد یامولا
حضرت علی (ع)  
از تو می خونم - به پات می مونم
فدای تو باشه تموم سر و جونم
شه دنیا و دینی - چقدر بی قرینی  
جانشین و وصی و - جان روح الامینی  
من تا ابد سنگت و می زنم به سینه
کور بشه هرکس که نمی تونه ببینه
علی یا مولا
رضا رسولی
باز طرح دیگری گردونه گردان نهاد      
از بدایع جلوه‏ های تازه ‏ای کیهان نهاد
ریخت طرحی نو جهان با مقدم باد صبا        
 دشت و بستان هر طرف بینی گلی الوان نهاد
 ابر رحمت باز گوهرریز و گوهرپاش شد      
 بر گل سوری ز شبنم لؤلؤ و مرجان نهاد
 باد عنبرسای گردید و نسیم عنبرفروش        
 طبله را عطّار بست و قفل بر دکان نهاد
 بلبل هجران کشیده در فضای گلستان  
 سرخوش از دیدار گل شد، پرده الحان نهاد
  بوستان و کوه و صحرا رونقی دیگر گرفت      
 تاجی از بیجاده بر سر، لاله نعمان نهاد
این همه آثار هست از یمن شاه دین، امام  
 جعفر صادق که ز احسان، قادر منّان نهاد
هفده ماه ربیع ‏الاول، اندر جمعه، بود        
کاو قدوم اقدسش در عالم امکان نهاد
با طلوع آفتاب آسمان معرفت        
حق‏تعالی بر خلایق منّت و احسان نهاد
کرد بر کون و مکان خورشید حق تابندگی    
 زین تلألؤ بر جهان انواری از یزدان نهاد
 بهره‏ ور از مکتب علم و صفای جدّ و باب      
 گشت و تاج فخر را بر تارک ادیان نهاد
از مقام شامخ علمی او شد مستفیض      
 آن که اندر محضرش سر بر خط فرمان نهاد
اعلم و اتقی‏ و افضل عاملی صدّیق بود
 افقه و اعرف که رکن و پایه ایمان نهاد
مستجاب‏الدعوه و برهان حق و مقتدا    
بود و آیین را بنا بر حجّت و برهان نهاد
 یافته دین محمّد صلی الله علیه و آله از وجودش اعتبار  
 شیعه را مذهب به رسم جعفری بنیان نهاد
مفتخر دانشوران بودند از شاگردی‏ اش
بهر ترویج شریعت پای در میدان نهاد
 تربیت فرمود شاگردان عالم بی‏شمار  
پایه‏ های علم شیمی جابر حیّان نهاد
مام گیتی مثل او هرگز نزاید در قرون  
 برتری او را خدا بر همسر و اقران نهاد
 گر زبان خامه عاجز آمد از توصیف او  
 قدر والایش عنان فکر، سرگردان نهاد
 ناامید از آستان خویش «فرزین» رامساز    
 لطف تو شاها به دل مرهم پی درمان نهاد
عبدالحسین فرزین
***آمد از ره پدر بزرگ رضا (ع)***
باز دنیا پیاله باران شد
تا خدا پرکشیدن آسان شد
آمد از ره پدر بزرگ رضا (ع)
دل ما راهی خراسان شد
کوری چشم  دشمنان علی(ع)
پسری حیدری نمایان شد
آمدی عالیجناب فقه و اصول
روضه ها صاحب سخنران شد
مکتب آسمانیش روزی
بانی انقلاب ایران شد
مو سفید و خمیده قامت شد
تا دل گبر ما مسلمان شد
سخنان فصیح و روشن او
باعث اعتبار انسان شد
هر کجا حرف علم او آمد
دشمن شیعه رفت و پنهان شد
.....قطره ای از فرات نوشید و
کربلایی شد و پریشان شد
پدرش تا که آب زد به لبش
یاد شش ماهه کرد و گریان شد
حسرت این خبر به دل مانده :
«صحن تاریک او چراغان شد»
در وطن هم غریب و مظلوم است
شهر او پایگاه شیطان شد
محمدحسین رحیمیان
انتهای پیام/

برچسب ها

نظرات

پربازدیدترین خبر های تلگرام

پر بازدیدترین ها

خبر های مرتبط

Web Analytics